چند راهی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
امروز اولین ازمون قلم چی رو دادمسرم یکم درد میکنه یه ذره ام اعصابم خورده...
مریض حالیم خوش نیست - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
تا حالا شده یه حس غریبی نسبت به کسی داشته باشین؟عشق نه هااا نفرتم نمیتونه باشه..نمیدونم!یه حسیه بین کنجکاوی و تخیل و یه علاقه ی معمولی...این روزا حال دلم خیلی خوب نیست ولی با پررنگتر کردن این حسای بچگونه میتونممیتونم غمارو فراموش کنم...
من در گنگی یک حس تکراری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
امروز به این نتیجه رسیدم که باید از اعتقاداتم به طور جدی دفاع کنم..این دوگانگی نه به نفع خودمه نه به نفع آیندمه و نه به نفع خدا..این خاصیت پاییزه که یه حس عجیبی به یه سری چیزا داری..عجب روزای عجیبیه این روزاعجب حسای ریپید واریه این حسا...
برای من هیچکس شبیه پاییز نگاهش نمیشود... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
پاییز, همیشه غم انگیزه...غم انگیز و با شکوه...اصلا شکوهش تو غم سردیه که لابلای برگا وجود دارهه..این حس گنگیه که ما آدما عاشق احساسات یکطرفه ایم..یکطرفه ناراحت بودن٬یکطرفه عاشق بودن و حتییک طرفه و از نق
بی آرزو چه میکنی ای دوست؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
خدایا کمکم کن تا بغضی را که ته گلویم را بی رحمانه میفشارد٬فرو خورم؛یاری ام کن تا این روزهای سخت رابگذرانم و شرمنده ی امتحانت نشده باشم..از تو میخواهم لحظه هایم را دور تند بزنی؛خواه زیبا و دل انگیز باشند و خواه غم انگیز...نگذار دست خواهشم به سوی اغیار دراز باشد...جز تو همه بی رحمند و نامرد..نگذار غم ...
افراطی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
از آدمهای آتءیست هیچ خوشم نمی اید..اما نه به خاطر اصل اعتقادِ بی اعتقادیشون٬بیشتر به خاطر چیزی که از آن کورکورانه دفاع میکنند..همگیشان هم آدمهایی هستند که تا بحال یک چشمشان رنگ یک خط قران را به خود ندیده٬حتی بویی از انسانیت هم نبرده اند فقط ادعا میکنند...
مینویسم...یک بار برای همیشه٬و بعد فراموش که چه عرض کنم... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
اون روز رو هیچوقت فراموش, نمیکنم..روزی که پر بودم از ترس و هراسو امید و اضطرا..روزی که خونه تکونی کردیمو میگم..وقتی زهرا و اجی از خیابون برگشتن٬خاله زنگ زد...فهمیدم که اتفاقای خوبی قرار نیست بیفته٬درست همونطور که منتظرش بودم..وقتی دوباره تو اون خونه حرف آرشو پیش کشیدن انگار دنیا رو سرم آوار شدنفسم ب...
birthday... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:23
امروز تولد مهناست... پارسال این موقع عزای چیزایی رو گرفته بودیم که امسال حتی خبری از ردپای حضورشونهم نیست...چقدر این دنیا ناپایدار و غیر قابل پیش بینیه...واقعا نمیدونم ساله بعد قراره چه اتفاقایی بیفته..+از دگرگونی حالات دنیا به خدا پناه می برم
خاطره بازی - تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 10:20
امروز عجیب توی فکر بودم..همه ی گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشد..سال پیش این موقع,یادش بخیر حسین هنوز زنده بود،علی نرفته بود ,ما جدا زندگینمیکردیم,پریسا دانشگاه قبول نشده بود,آجی کرج سرکار نمیر
و خدایی که در این نزدیکیست... - تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 10:20
وقتی چیزی رو هی از خدا تقاضا میکنیم و نمیشه حتما حکمتی توشهخدا جونم شکرت میکنم که انقدر دوستم داری میدونم اگه این اتفاق بیفته به صلاح کسی نیست...
هیچ چیزی از هیچ کسی بعید نیست... - تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 10:20
امشب عمه ها خونمون جمعن...پارسال روز معلم حتی فکرشم نمیکردم در عرض یکسالاینهمه اتفاق عجیب و غریب بیفته..اتفاقاتی که برای من قسمت خوبش به قسمت بدش خیلی میچربید اما حالم نمیدونمچرا خوب نیست...شاید دلیل این حال داغون ناشکری و ناسپاسیمون باشه...نمیدونمشکرت میکنم بابت همه:-D چی
دونیا یالان دونیادی - تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 10:20
من از عشق بارون به دریا زدم..غافل از اینکه دریا سرابی بیش نبود:-(
شاید حق با او بود...نمیدانم - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 6:26
آنقدر باشکوهی که تصویرم در چشمان تو دیدنی تر است.. ای روح من که در تن دیگری نفس میکشی.. ای از من به من نزدیکتر... و ای کالبد سارق روح من.. این ادغام هوشمندانه ی روح و جسم بی شک ستودنی
زندگی در گذر است - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 23:18
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظهی شادی که گذشت.. غصه هم خواهد رفت.. آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.. سهراب سپهری
آنام - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 23:18
آخر قصه ی آدما به اولش وصل میشه قانون زندگی همینه.... . مارال سلطانی
بدون عنوان - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 23:18
دیشب یه خواب عجیب دیدم..یه خواب عجیب و قشنگ..انگار توی یه دنیای دیگه بودم دیگه حالم بد نبود..دیگه به پوچ ترین حالتم گرفتار نبودم..باورت میشه میخندیدم ..از ته دل.. مثل بچگیام..مثل وقتی که مامانم زنده ب
یک عاشقانه ی آرام - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 23:18
ترک عشق کنیم، بهتر از آن است که عشق را به یک مُشت یاد بیرنگ و بو تبدیل کنیم؛ یادهای بیصدایی که صدا را در ذهنِ فرسودهی خویش- و نه در روح- به آن میافزاییم تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز، فریادهای دوست داشتن را میشنویم. نادر ابراهیمی
... - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 23:18
در بدو نوجوانی هایم بود که در خودم صادق هدایت ساختم.از همان زمان همه ی دنیا را روشنفکرانه نگاه کردم.تو سگ ولگردی دیدم که در خرابه های نیویورک پرسه می زند،تو را بوف کوری می دانستم که سایه ی نحسش را بر
شبانه - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 23:18
بی آرزو چه میکنی ای دوست؟ _ به ملال؛ در خود به ملال با یکی مرده سخن میگویم. اره همه ی زندگی من شده نقشه کشیدن واسه رسیدن دو نفر به هم که خودشون هیچ تلاشی نمیکنن... کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودم... +اشک بی بهانه ام آیا تلخه ی این تالاب نیست؟
دستم به فجیع ترین شکل ممکن نمک ندارد - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 23:18
بعد از کلی تفحس و جستجو توی زندگیم چند وقته به نتیجه ی عجیبی رسیدم و اون این که تزویر به طرز عجیبی توی گوشت و پوست دوروبریام جا خوش کرده... بله تزویر,ریا,دورویی,کلماتی که ازشون متنفرم ولی هر روز و هرشب دارم باهاشون کلنجار میرم..حالم از همه ی آدما بهم میخوره از کسایی که باهات خیلی خوبن و دو ثانیه بعد...