در بدو نوجوانی هایم بود که در خودم صادق هدایت ساختم.از همان زمان همه ی دنیا را روشنفکرانه نگاه کردم.تو سگ ولگردی دیدم که در خرابه های نیویورک پرسه می زند،تو را بوف کوری می دانستم که سایه ی نحسش را بر روی زندگی ام پهن کرده،تو را پروینی دیدم که دختر ساسان بود و به همین آسانی ها دلش را به کسی نمی باخت من،اما؛زنده به گوری بودم که در آرزوی وصال تو میسوخت ...کاش میشد دستهایت را در کلمه هایم فرو کنی..کاش مرا میفهمیدی تا بتوانیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خودمان کنیم..کاش ما عروسک های کوکی یک تقدیر نبودیم ..کاش
برچسب:
نویسنده: ایلیا مرادی
تاريخ: شنبه
10 آذر
1397 ساعت: 23:18